نجوای سه ساله

زمزمه میکندغریبانه،دختری در میانه ویران
آتشی زد به شهر شام وبعد،راس بابا شده برآن مهمان
راس بابابروی پاهایش،بوسه میزد بروی آن لبها
غرق بوی حسین شده اما،شکوه دارد ازاین همه غم ها
آن دعایی که کرده بود آن شب،شد اجابت به حالت مضطر
شکر حق می کند حسین آمد،روی دامان پاره دختر
می گریست وبه اشک خود اکنون،شستشودادسر پراز خون را
زمزمه ها به روی لب دارد،ای خدایا ببار بارون را
آمدی از سفرتوای بابا،دیده گانم ببین که روشن شد
موی سرت چرا به هم پیچید،وای مگرتنور روشن شد
موی سرم کمی شده روشن،قد من همچو مادرت تاشد
من همی گویمت به تو بابا،دخترتواسیر اعداشد
غصه هاگویمت ازآن ظلمت،از کبودی وضربه اعدا
زیرپای همه فتادم من،تاکه بینم سرت روی نی ها

/ 2 نظر / 6 بازدید
علمدار کمیل

سلا حاج محسن مارو هم دعا کن