اتل متل یه بابا

به یاد همه شهدا

به یادابوالفضل سپر

تقدیم به همه دخترانی که پدرشان همچون شمع میسوزه وتماشاگر این غصه هستند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اتل متل یه بابا،که اون قدیم قدیما

حسرتشو می خوردند،تمومی بچه ها

اتل متل یه دختر،دردونه ی باباش بود

هرجا که بابا می رفت،دخترش هم باهاش بود

اون عاشق بابا بود،باباعاشق اون بود

به گفته رفیقاش،بابا چه مهربون بود

یه روزآفتابی،بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد،دختروجاگذاشتش

چه روزای سختی بود،اون روزای جدایی

چه سال های بدی بود،ایام بی بابایی

چه لحضه سختی بود،اون لحضه رفتنش

ولی بدتر ازاون بود،لحظه ی برگشتنش

هنوزیادم نرفته،نشون به اون نشونه

اونکه خودش رفته بود،اوردنش به خونه

زهرابه اون سلام کرد،بابافقط نگاش کرد

ادای احترام کرد،بابافقط نگاش کرد

خاک کفش بابارو،سرمه ی توچشاش کرد

هی بابارو بغل کرد،بابافقط نگاش کرد

زهرابراش زبون ریخت،دوصددفعه صداش کرد

پیش چشاش ضجه زد،بابافقط نگاش کرد

اتل متل یه بابا،یه مرد بی ادعا

می خوان که زود بمیره،تموم خواستگارا

اتل متل یه دختر،که برعکس قدیما

براش دل می سوزونن،تمومی بچه ها

زهرا به فکر باباس،بابا به فکر زهرا

گاهی به فکر دیروز،گاهی توفکر فردا

یه روز میگفت که خیلی،براش آرزوداره

ولی حالا دخترش،زیرش لگن می ذاره

یه روز می گفت دوست دارم عروسیتوببینم

ولی حالادخترش،میگه به پات می شینم

می گفت برات بهترین،عروسی رو میگیرم

ولی حالا میشنوه،تا خوب نشی نمیرم

وقت غذا که میشه،سُرنگو ور می داره

یه زرده ی تخم مرغ،توی سرنگ میذاره

گوشه لپ باباش،سرنگ ومی فشاره

برای اشک چشماش هی بهونه میاره

«غصه نخور باباجون،اشکم مال پیازه»

بابا باچشماش میگه،«خدابرات بسازه»

هرشب وقتی بابارو،می خوابونه توی جاش

باکلی اندوه وغم،میره سر کتاباش

حافظو برمیداره،راه گلوش میگیره

قسم میده حافظو،خواجه بابام نمیره

دوچشمشو می بنده،خداخدا میکنه

باآهی ازته دل،حافظو وا میکنه

فال وشاهد فالُ،به یک نظر میبینه

نمی خونه چراکه،هرشب جواب همینه

دیشب که ازخستگی،گرسنه خوابیده بود

نیمه ی شب چه خواب،قشنگی رودیده بود

تویک باغ پراز گل،پراز گل شقایق

میون رودی بزرگ،نشسته بود یه قایق

یه خورده اونطرف تر،میون دشت لاله

باباسوار اسبه،مگه میشه؟محاله

بابا به آسمون رفت،به پشت یک دررسید

با دستای مردونش،حلقه ی در روکوبید

ندایی اومد ازغیب،دروازه رو واکنید

مهمون رسیه ازراه،قصری مهیاکنید

وقتی بلندشدازخواب،دید که وقت اذونه

عطرگل نرگسی،پیچیده بود تو خونه

هی باباروصدازد،باباچشاش بسته بود

دیگه نگاش نمیکرد،باباچقدخسته بود

آی قصه قصه قصه،یه دختر شکسته

که دستای ظریفش،چندساله پینه بسته

چند سالیه که دختر,زرنگ وساعی شده

از اون روزی که بابا قطع نخاعی شده

نشونه ی بیعته,پینه دست زهرا

بهترین شفاعته،نگاه گرم بابا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شادی روحش صلوات

/ 5 نظر / 7 بازدید
صدای معصومین ع

سلام دوست عزیز وبلاگ جالب و با محتوایی داری خوشحال میشم سری به وبلاگ منم بزنی و نظر خودت رو راجع به وبلاگم بگی صدای معصومین (ع) یکی از بزرگترین پایگاه های اینترنتی احادیث شامل ارسال پیامک حدیثی *رایگان* این لینک رو برای حمایت تایید کن و لینک خودت رو به آدرس: http://sedamasumin.ir/extrapage/linkbox

حمید

ممنون اشکم در اومد

سیدعلی هستم!!!!

بیش از چهل منزل به دنبال سر ِ تو از کربلا تا شام آمد خواهر ِتو هم هِجر ِ تو هرگز نمیشد باور ِ من هم هِجر ِ من هرگز نمیشد باور ِ تو بی پاسبان ماندن به کوفه حق ِ من بود وقتی نَه اکبر بود نَه آب آور ِ تو گه از سر ِ دروازه ای، گه از درختی از هرکجا میگشت آویزان سر ِ تو در بَزمِشان خیلی غرورم را شکستند خیلی جسارت شد به من در مَحضَر ِ تو تو گریه میکردی برای معجر ِ من من گریه میکردم برای حنجر ِ تو حق ِ لب و دندانِ تو کِی خیزران بود؟! بوسیده لبهای تورا پیغمبر ِ تو دیدم به چشم خود که وقتی چوب میزد در دستِ آن ملعون بود انگشتر ِ تو گودال و دیر ِ راهب و کُنج ِ تنور و... با تو کجاها که نیامد مادر ِ تو

علمدار کمیل

بسم رب الشهدا سلام حاج محسن. خوبی ؟چرا مطلب جدید نمیزاری ؟انشا الله امسال خادم میشی؟ (به امید شهادت)

سعید

سلام با مطلب کشف حجاب فیسبوکی منتظر نظراتتون هستم