شام آخر

چیزی دگر نخواسته ام روی این زمین

توزنده ای وباز نفس می کشی،همین

یادش بخیر چرخش دست مبارکت

آن آسیای سنگی وآن سفره ی جوین

یادم نمی رود سرسفره نشسته بود

یک شب کناردست تو پیغمبرامین

ازنور چهره ات همگی سیر می شدیم

آنقدر که تمامی شبهای قبل ازاین

جزدست پخت تو میلی نداشتیم

حتی به ظرف فضه واسما وسایرین

فردا که دست های شما خاک می شوند

سنگین تراست ازهمه تکلیف آستین

امشب بس است از سرماهم زیادی است

تو زنده ای باز نفس می کشی،همین...

رضا جعفری

/ 0 نظر / 5 بازدید