نقاشی

هجره گریست برجگرخون آفتاب

درگوشه ای نشسته واشکش چکیده آب

چشمش به در منتظریک نسیم بود

گویدصبارفته ازاین دل صبرو تاب

آمدپرستویی وخبرازوصال داد

آمدکناربستر خورشید ماهتاب

روضه بخوان برای پدرازچه ساکتی

این گل شده زجور عدویش بی گلاب

شب بودوغربتش به همه گشته بودعیان

اماعدوبه صورت اومی زند نقاب

خورشید وگل،صباوپرستو ومشتعل

نقشی شدندبرروی صفحه درون قاب

/ 0 نظر / 7 بازدید