بوی اشک

دوش قرص مه روی تو به یادم آمد

طلعت روی نکوی تو به یادم آمد

می گذشت ازدر مسجد نفس آلوده سگی

گذر خویش به کوی تو به یادم آمد

سائلی دامن خود رابه رفویی می دوخت

دامن خویش ورفوی تو به یادم آمد

ذکر خویش تو شدوبال ملک گستردند

بوی اشک آمد وبوی تو به یادم آمد

بخت خود دیدم وکارم که گره محکم داشت

گره های سر موی تو به یادم آمد

بسملی بال وپر خویش به خون می آلود

بین گودال وضوی تو به یادم آمد

محمد سهرابی

/ 0 نظر / 5 بازدید